نفسنفس، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

هستی من.نفس

رفتارها و واکنش های کودک از یک ماهگی تا شش ماهگی

رفتارها و واكنشهای كودك از یك ماهگی تا شش ماهگی كودك از ابتدای تولد، قدرت زبان را درك كرده و شروع به صحبت می كند. از لحظه ای كه چشمان وی به صورت شما می افتد، شروع به تماشای حالات مختلف چهره و گوش دادن به صداهایی می كند كه برای صحبت كردن با وی ایجاد می كنید. او خیلی زود با حركت دادن لبها و اجزای چهره اش شروع به تقلید از شما می كند. گوش دادن و تقلید كردن دو راه اساسی یادگیری زبان هستند كه كودك به خوبی از عهده آنها برمی آید. یك ماهگی حركت نوزاد در این سن هنوز تحت تأثیر واكنش های اولیه است. نوزاد در این سن هنوز از نظر بینایی كامل نیست، هر چند از بدو تولد می تواند ببیند و رنگها و شكلها را از فاصله نزدیك تشخیص دهد. وقتی می خواهید چیزی ر...
1 شهريور 1392

دردودل کودک با خدا

مادر             یک کودک کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: "می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. " اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه. اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخندی زد و گفت: " فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق ا...
1 شهريور 1392

آخرین ملاقات(خداحافظ رحم و سلام ای دنیای بیرون)

آخرین ملاقات(خدا حافظ رحم و سلام ای دنیا بیرون)   سلام دختر طلای مامان   امروز پنج شنبه 31 مرداد 92 فقط دو روز دیگه برا اوم دنت به این دنیا باقی مونده راستی دختر قشنگم امروز بلاخره مامان بزرگ اومدند امروز صبح با کلی ذوق از خواب بلند شدم و کارامو کردم و با بابایی آماده شدیم تا بریم دنبال مامان بزرگ آخه امروز صبح قرار بود برسه وای که چقدر خوشحال بودم آخه بودنش برام آرامش بود به بودنش احتیاج داشتم وای که چقدر دلم براش تنگ شده بود بلاخره مامان بزرگ دیدیم وای که چقدر وسایل با خودش آورده بود همش برا نوه ی گلش بود دستش درد نکنه الهی من قربونش برم وای که وقتی بغلش کردم انگاری دنیارو بهم دادند مامانی اومده تا پی...
31 مرداد 1392

کمتر از 24 ساعت

جیگر مامان سلام   عزیزم باورم نمی شه 9 ماه گذشت انگار همین دیروز بود که متوجه شدم شما تو دلمی امروز هم خوشحالم هم ناراحت خوشحال از اینکه شما رو می بینم و تو آغوش می گیرم و ناراحت از اینکه دیگه تو دلم نیستی و همه جا باهام نیستی دلم برای تکون خوردنات تنگ می شه  الان با بابایی داریم وسایل لازم رو برای فردا آماده می کنیم بابایی داره برات کیک تولد می پزه عزیزم منم دارم وسایلت رو جمع می کنم و این خاطره رو برات می نویسم مامان جون هم داره خونه رو تمیز می کنه ناگفته نمونه مامان به شدت استرس دارم هم برای سلامتی شما هم عمل. طوری که راحت نمی تونم بخوابم بابایی هم کلی دلداریم می ده که نترسم از خدا می خوام همه چ...
31 مرداد 1392

سه روز تا دیدن روی ماهت

سلام فرشته نازم     امروز چهارشنبه 30 مرداد 92 همچنان شمارش معکوس برای دیدنت ادامه داره خدایــــــــــا چقدر ثانیه ها برای من کند میگذرند دوست دارم فردا صبح که از خواب بیدار میشم نازگلم تو بغلم باشه با وجود اینکه تا الان زمان بارداریم به سرعت سپری شد ولی این چند روز اون زمان طولانی رو برای من جبران کردند بیقرار تر از همیشه در انتظارتم انتظار گاهی یک نیاز است گاهی خواهش گاه التماس انتظار واژه درشتیست شیرین است برای تولد نوزاد و تلخ است برای شفای عزیز       ...
30 مرداد 1392

چهار روز تا دیدنت

سلام فرشته کوچولو   دختر قشنگم دیگه چیزی به پایان این انتظار شیرین باقی نمونده فقط و فقط چهار روز تا دیدن روی ماهت باقی مونده   هم روزای سختش به یادماندنیه هم روزای خوبش چه روزا و شبایی که همش غصه خوردم که چرا همش بالا میارم چرا ضعیف شدم چرا معده ام اینقدر میسوزه چرا رشد نکردی چرا تکون نخوردی چرا شکمم بزرگ نمیشه اما این ماه آخر دختر قشنگم میدونم که گذاشتی فقط تو این روزای آخر سنگین باشم و اذیت نشم قربون دخترم برم که از همین الان هوای مامانتو داری به امید روزی که بیایی و منم همش بوست کنم آخه عاشقتم خداوندا تقدیر عزیزانم را زیبا بنویس تا من جز لبخند آنها چیزی نبینم... ...
29 مرداد 1392

پنج روز مانده

سلام فرشته کوچولوی مامان   خوبی خوشگل مامان   دختر قشنگم دیگه چیزی به پایان این انتظار شیرین باقی نمونده امروز دوشنبه 28 مرداد 92 فقط و فقط  5روز تا دیدن روی ماهت باقی مونده قربون دخترم برم که از همین الان هوای مامانتو داری آخه خیلی سنگین نشدم و اذیت نمیشوم شاید ماه های اول سختی های دیگه ای رو تحمل کردم اما حالا واقعا راحت میتونم از زمین پا شم اذیتم نمیکنی...از جوی آب براحتی میتونم رد شم ...همه لباسهام بهم تنگ نشدند ...و شبها خواب راحتی دارم نتیجه این میشه که موجودی به وجود میاد بنام نفس جونم نفس مامان شکر خدای مهربون از تو و خدای مهربونم ممنونم که دوره بارداری زیبا و به یاد ماندنی داشتم به امید روز...
28 مرداد 1392