نفسنفس، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

هستی من.نفس

شش روز مانده

سلام نی نی من   جیگر مامان الهی من قربوت برم امروز یک شنبه 27 مرداد 92 فقط 6 روز دیگه مونده سه روز دیگه مامان بزرگ میاد پیشمون آخ جون از تنهایی درمیاییم چه حالی میده وقتی صبح بیدار میشی و میبینی یک روز دیگه رو پشت سر گذاشتی. بار الها این حس قشنگ منو به همه خانمهایی که دلشون نی نی میخواد عطا کن         ...
27 مرداد 1392

7 روز دیگه مونده

سلام جوجو   امروز شنبه 26 مرداد 92 فقط 7روز مونده دیگه چیزی نمونده به ملاقات هستی مامان راستی خانومی آخرین شنبه ای است که تو دل مامانی هستی هاااااا تا میتونی لذت ببر از اون محیط آروم       فقط 7 روز دیگه مانده       وای خدای من خیلی انتظار بده دارم کلافه میشم خداوندا هرکس چشم براه عزیزیه صبر بهش بده و به سلامتی به عزیزش برسونش مامانی به محض اینکه دلم میگیره فوری میام پای نت و روزهای انتظار و کم میکنم و حرفای دلم رو برات مینویسم تا کمی آروم بشوم  وای خدا کی دوم میشه راستی جیگر مامان امروز با مامان بزرگ رفتیم آرایشگاه تا به خودم برسم امروز ناخ...
26 مرداد 1392

آخرین معاینه

سلام خانوم خانوما   چطوری نازگل مامان   امروز برا آخرین بار برا معاینه رفتم مطب دکترم. بعد از احوالپرسی دکتر مامانی رو معاینه کرد و گفت رشدش خوبه  فشارمو گرفت وزنمو و گفت همه چی خوب و نرماله بعد صدای قشنگ قلبت رو هم شنیدم عزیزم. صداش  واضح و تند تند بود مامانی فدات شه و گفت نی نی هنوز سرپاست و اینطور که معلومه باید سزارین بشه و کمی خیالم راحت شد احساس بهتری پیدا کردم و گفت باید قبل از عمل یه سری آزمایشات برات مینویسم اونارو انجام بده و برو پیش دکتر بیهوشی و آزمایش قندم حتما انجام بده و روز قبل از بستری یه سونوگرافی بده تا توی پرونده ات بذاریم که نشون بده باید سزارین بشی و صبر میکنیم اگه هنوز بچه همون...
26 مرداد 1392

هشت روز مانده

سلام نفس مامان و هستی مامان   امروز جمعه 25 مرداد 92 برا دیدنت فقط 8 روز مونده مامانی خیلی هیجان داریممممممممم.... بابایی امروز ظهر عکسها رو از آتلیه تحویل گرفته و آورده خونه عکسامون خیلی خوشگل شدند مامانی بزرگه رو زدیم به دیوار اتاقمون و برا مامان بزرگ اینا هم گذاشتیم کنار و بقیه رو گذاشتیم تو آلبوم. مامانی تا شب فقط نگاشون میکردم آخه این روزا آخرین روزایی بود که تو جیگر مامان تو دلمی دلم برات خیلی تنگ میشه مامانی گلکم شنبه دیگه تو بغلمی وای خدایا شکر شکر هزاران بار شکر       ...
25 مرداد 1392

نه روز مانده

سلام هستی من و بابا   خوبی دختر قشنگ مامان؟   بهت بگم که امروز پنج شنبه 24 مرداد 92 شمارش معکوس دیدنت تک رقمی شده....   دیگه مامان جون تمام انداماتو تو دلم حس میکنم آخ مامان جان امان از پاشنه پاهای کوچولوت.... تمام استخوانهای بدنم درد میکنه فقط عشق دیدن روی تو قابل تحملش میکنه دنیای من     الهی مامان قربوت بره که داره روز موعود می رسه       ...
24 مرداد 1392

ده روز مانده

سلام فرشته کوچولوی مامان   طلای مامان خوبی؟   امروز چهارشنبه 23 مرداد ماه 92 ست در واقع ده روز دیگه میتونم بغلت کنم ببوسمت دیگه شمارش معکوس شروع شده ... نمیدونم چرا با اینکه دارم روز شماری میکنم خیلی ترس ورم داشته شاید از تنهاییه اما مامانی هر وقت بهت فکر میکنم دیگه نمیترسم. راستی به مامان بزرگ هم زنگ زدم گفت سعی میکنه چند روز قبل از زایمانم اینجا باشه اینجوری بهتر شد.... مامانی هیجان حضورت و عشق دیدنت داره دیونه ام میکنه...راستی مامان شدن هم از شاهکارهای خلقته ها....           راستش مامانی اینجا محل تخلیه احساسات منه!!!!!!!!! نفسمی   ...
23 مرداد 1392

رفتن به آتلیه

  سلام نازگل مامان   خوبی دنیای مامان منم ا بد نیستم برا رویای مامان بگم که خیلی دلم میخواست وقتی باردار میشم روزای آخر با بابابی بریم آتلیه و برا یادگاری از نی نی مون که تو شکم مامانیه عکس داشته باشیم آخه برام جالب و جدید بود. برا همین بابایی قبلا با دوستش هماهنگ کرده بود که امروز بعدازظهر 16 مرداد ماه بریم آتلیه اش شب قبلش با انتخاب خودم و بابایی چندتا لباس و چندتا کفش برا خودم و برا بابایی برداشتیم گذاشتیم کنار و مدتی تو اینترنت گشتم تا یه ژشت خوب برا بزرگ کردن عکس سه تایی مون از دوران بارداری پیدا کردم و خوشم اومد امروز بعدازظهر من و بابایی راهی آتلیه آقا میلاد شدیم وفتی اونجا رسیدیم فضای صمیمی و دلنشین استودی...
16 مرداد 1392