نفسنفس، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

هستی من.نفس

دومین سفر جیگر مامان *سفر یزد و بندرعباس*

عشق مامان سلام امشب 22 دیماه 92 قرار بود بابایی برا کاری بره یزد و قرار شد من و خاله ساحل و عمو حمید هم باهاش بریم و برا همین از خونه وسایل برا تو راهمون برداشتیم و راه افتادیم. نزدیکیای ساعت 2 نصف شب بود که تو جاده دیدیم داره برف میاد و هوا هم داره سردتر میشه برا همین تورو پوشوندم که سرما نخوری و بدتر نشی             همین که میرفتیم یهو دیدیم جاده لغزنده است و ماشین دست عمو حمید بود و اونم هل کرده بود یه لحظه نزدیک بود اتفاقی برامون بیفته اما خدارو شکر حواسش بود. خیلی از ماشین ها چپ کرده بودند و خیلی تصادف تو جاده دیدیم خدا به همه راننده های ماشن بزرگا سلامتی بده حفظشون کنه ت...
30 دی 1392

پنج ماهگیت*واکسن چهار ماهگی*

سلام دختر گلم امروز صبح 2 دیماه 92 دوتایی  با هم رفتیم مرکز بهداشت که واکسن چهار ماهگیت رو بزنیم. خیلی شلوغ بود چند تا از بچه های که کمی از شما بزرگ تر بودند همش می خواستن با شما بازی کنند آخه فکر می کردن عروسکی. بعضی ها شون هم می اومدن و کریرتو تکون می دادن شما هم با تعجب نگاهشون می کردی و بهشون میخدندیدی و باهاشون حرف میزدی. خلاصه که اوضاعی بود من همش مراقب بودم که دستشون رو به سر و صورتت نزنن. تا اینکه بلاخره نوبتمون شد و رفتیم داخل هر سوالی مشکلی که داشتم از خانوم دکتر پرسیدم و ایشون هم خوب پاسخ دادند بعد خواستند که واکسنتونو بزنند دوربینمو درآوردم و آماده ات کردم و گذاشتمت رو تخت       &nb...
2 دی 1392

اولین شب یلدای نفس خانوم

سلام عسل من دختر نازم امسال اولین شب یلدایی بود که کنارمون بودی. امسال زیباترین و بهترین شب یلدای عمرم بود با وجود تو بهترینم قربونت برممممم. با بابایی تصمیم داشتیم یه مهمونی بگیریم اما چون شما دختر قشنگم شبا مامان بابارو اذیت میکنی و مهمونا هم اذیت میشدند دیگه موند برا سال دیگه. مث سالهای قبل مامانم اینا برامون کلی وسایل برا شب یلدا برامون فرستاده بودند و برا همین یه سفره خوشگل چیدیم و شب مامان بزرگ و عمو اومدند خونه مون و دور هم بودیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت. فقط شب زدی زیر گریه و نمیشد آرومت کرد مث شبای دیگه پوشکتو عوض کردم بازت گذاشتم تا کمی بازی کنی برات آهنگ گذاشتم قطره دل دردتو دادم گرمت کردم راه رفتم همه کاری کردم تا ...
1 دی 1392

چهار ماهگی نفس جون

سلام شیرینم دیروز 3 ماهت تمام شد و رفتی تو چهار ماه. گلکم امروز متوجه حرکات جدیدی ازت شدم مثلا امروز که بابایی از سرکار اومد تو بغل من خوابیده بودی عین فرشته ها همین که بابایی رو دیدی چشاتو بازی کردی و براش خندیدی براش دست و پا میزدی که بری تو بغل بابایی و از بغل من پریدی تو بغل بابایی قربون مهربونیات ماچ ماچ الهی من قربوت برم که اینقدر بابایی رو دوست داری و همش میخوای بگی ب ا ب ا یعنی خودم بهت یاد میدم که اول بگی بابا بابایی خیلی دوست داره مامانی منم عاشقتم هااااااااا راستش بعضی وقتا که گریه میکنی همین که میری تو بغل بابایی دیگه آروم میشی و گریه نمیکنی الهی من فدات بشم تقريبا دو هفته هم هست كه همش آب دهنت آويزون ميش...
28 آذر 1392

پایان سه ماهگی

سلام دخمل مامان   کارایی که شما در پایان 3 ماهگی انجام می دی شامل : برگشتن به پشت, نگاه کردن به دستات, نگه داشتن اشیاء تو دستت و برداشتن بعضی چیزا با دستت البته به صورت تصادفی و کاملا بی هدف, بلند بلند خندیدن, تلاش برای بلند شدن از حالت دراز کشیده به صورت بلند کردن سر. وااااااااي عسل مامان،خوشگل بلا،نففففففففس مامان. چقدر زود گذشت. باورت ميشه رفتي توي ٤ ماه ؟!! انگار همين ١دقيقه پيش بود كه خدا تو رو كه از عسلم شيرين تري به ما هديه داد. توي اين ماه به خوبي میتونی برگردی تلاش میکنی همش غلت یزنی این ور اونور بری. قشنگ  آغو آغو میکنی و وقتي كسي باهات حرف ميزنه سعي ميكني جوابشو با زبون بي زبوني بدي و برا همین صداهایی درمی...
27 آبان 1392

تشکر از خدا بخاطر وجودت

سلام جیگر مامان   مامانی تا از خدای بزرگ خواستیمت دستمونو رد کرد و تو هدیه ی آسمونی رو بهمون تقدیم کرد. خدایا یه دنیا ممنونم که بهترین هدیه رو بهمون دادی خدایا منم قول میدم از این هدیه ی زیبا بخوبی مراقبت کنم.         ...
18 آبان 1392

سوراخ کردن گوش

واااااااااییییییییییییی مامانی من فدات بشم من بمیرم برات دخترم   امروز بالاخره بعد از مدت ها رفتیم گوشتو سوراخ کردیم مامانی اولش خواب بودی خیالم راحت بود که اذیت نمیکنی اما بعدش بیدار شدی و فهمیدی که قضیه بوداره و منم استرس داشتم که وای چه جوری نگهت داریم من که اصلا نمیتونستم و برا همین دکتر شمارو داد دست پرستاره تا اون نگهت داره دکتر گفت درد نداره نترسید و آروم باشید فقط جایی رو که خودتون مناسب می دونید مشخص کنید و منم بهشون شون دادم. وقتی دکتر می خواست گوشتو سوراخ کنه تو تمام مدت دستشو نگاه می کردی و دستتو میکشیدی عقب ولی بالاخره دکتر کار خودشو کرد.             ...
12 آبان 1392